روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

آب زنید راه را ، هین که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

راه دهید یار را ، آن مه ده چهار را

کز رخ نوربخش او نور نثار می رسد

چاک شده است آسمان غلغله ای ست در جهان

عنبر و مشک می دهد سنجق یار می رسد

رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد

غم به کناره می رود ، مه به کنار می رسد

تیر روانه می رود سوی نشانه می رود

ما چه نشسته ایم پس ؟ شه زشکار می رسد

باغ سلام می کند سرو قیام می کند

سبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند

روح خراب و مست شد عقل خمار می رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد

ازغزلیات شمس

صد نوحه برلب مانده و صد غصه بر جان

داغی به سینه دارم از اندوه و هجران

صد اربعین انگار بگذشته است بر ما

از لحظه ایی که تشنه لب کشتند باران

داغ یتیمی شد مکرر بر دل من

تا دیده ام بار دگر گلزار جانان

از شام برمیگردم از شهر پر آشوب

ویرانه گشته کاخ ظلم از خشم طوفان

شام غریبان است همه عمرم پس از تو

بی شمس روی تو ندارم هیچ سامان

رو سوی شهر جدمان دارم و لیکن

بی تو چگونه باز گردم سوی کنعان

ای همسفر برخیز این رسم وفا نیست

بی تو روم منزل به منزل زار و گریان

جز خاطراتی تلخ در یادم نمانده

از خیمه های سوخته واز خیل سواران

اسلام میمرد از زمستان خباثت

خون تو گشته دین احمد را بهاران

با تو شروع گشته است تاریخی دگر بار

از کربلا آغاز گشته عصر عصیان

با ظالمان دهر میگویم دگر بار

خون حسین جاری است در رگهای طفلان

هرگز غروب یاد تو ممکن مبادا

عشق تو در جانها ندارد هیچ پایان .

ح.دشتی

صد چشمه وفا اندر

مشک تهی یار است

صد ابر نباریده

در دیدهء خونبار است

شمشاد قدش هر چند

خم گشته ز بار غم

به ابروش نیارد خم

که او معدن ابثار است

سقایی که امید

صد قافلهء دل بود

رو سوی خیام نآورد

گویی که گنهکار است

مهتاب رخش رشک

صد کوکب و انجم بود

افسوس که ماه ما

با چهرهء خونبار است

خورشید دو چشمانش

پنهان به کسوف تیر

رفته است به مهمانی

در معرکهء شمشیر

ح.د

 

mouod - dashti

روز تولد تو ای نازنین من

خورشید ز مشرق ساغر طلوع کرد

چون کهکشان به دست گرفته ست تار و دف

بر گرد تو مهتاب طوافش شروع کرد

***

بعد از هزار سال به لبم خنده پا نهاد

ای نور چشم پدر چون بیآمدی

ظلمتکده ای بود دلم بی حضور تو

چون صاعقه به وجودم شرر زدی

***

تا آمدی غم ز دلم رخت بسته بود

بد جور بال سیاه غصه شکسته بود

برگشت سوی خانه باز پرستوی آرزو

امید بود همرهش ز راهی که رفته بود

***

افتاد به بحر ساکن دل چون ز آسمان

تا بی کرانه ها موج فواره میکند

و آن پرتو تبسم چشمان نو بهارش

درد و غمم را عجب ولی چاره میکند

***

موعود تو را نام نهادم از این سبب

چون وعدهء آمدنت را به خواب داد

تا قائم آل محمد پناه ماست

الله استغاثهء ما را جواب داد

***

برای تولد موعود سروده شد 

۹بهمن1384

www.abomouod.blogsky.com

بلبی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

گفتمش در عین وصل این گریه و فریاد چیست

گفت ما را جلوهء معشوق در این کار د اشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایان عار داشت

در نمی گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن

شیخ صنعان خرقهء رهن خانهء خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سر

ذکر تسبیح ملک در حلقهء زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حورا سرشت

شیوهء جنات تجری تحتها الانهار داشت

حافظ شیرازی

زهراى حزین به اشک و آه آمده بود

جبریل پریشان به نگاه، آمده بود

در کنج خرابه، در میان طبقى

خورشید به مهمانى ماه آمده بود!

سنج و دمام

سنج و دمام

سنج و دمام

زنجیر زنان حسینی

کاروان اسیران کربلا

امسال بهار ، سرخ و خونین آمد

دل شکسته و ملول و غمگین امد

شادی و شعف ببرد و غم افزون کرد

زیرا که حسین ، فتاده از زین امد

*****

چون شاه نباشد ، عید ماتم بادا

نوحه گری و گریه دمادم بادا

بر سفره دل منه دگر آب زلال

چشمم ز غمش چشمه ی  زمزم بادا

*****

زلف آشفته ز بیداد خزان

دم فرو بسته ز فریاد و فغان

آمده از سفر کرب و بلا

عید نوروز سر و سینه زنان

*****

ای برج حمل غمم فزون کردی تو

از گلشن لب خنده برون کردی تو

بس اشک ز دیده آمد از داغ حسین

صحرای دلم آتش و خون کردی تو

*****

امسال بهار عجب هوایی دارد

بر قامت خود کهنه ردایی دارد

از بعد عروج خامس آل عبا

خون در گل لاله رد پایی دارد

*****

بهار آمد و لیکن خسته آمد

مثال ذورقی بشکسته آمد

پرستو از سفر برگشت اما

خبر از زینب پر بسته آمد

*****

این چند قطعه شعر مربوط میشه به نوروز سال 83 اگه یادتون باشه

اون سال نوروز با ماه محرم حسینی تقارن پیدا کرده بود حالا که در

ماه محرمیم هنوز فکر کردم بدک نباشه تو وب قرارش بدم ......

ح.دشتی

WWW.ABOMOUOD.BLOGSKY.COM

WWW.ABOMOUOD.BLOGSKY.COM

www.abomouod.blogsky.com

ناخدا حمید فرید

سنج و دمام

بزن دمام زن غم دارم امشب 

به دشت سینه ماتم دارم امشب 

عزای عندلیب نوحه خوان شد 

به برگ چهره شبنم دارم امشب 

ح .د 

از شهر بم آن یادگار عهد دیرین

جز تلی از ویرانه ها بر جا نمانده

دست طبیعت بین چو سان آن شهر زیبا

در حسرت لبخند یک کودک نشانده

صد توسن وحشی ز قهر و خشم و نفرت

بر دشت سبز آرزوهایش دوانده

سنگی بزد اواز شرارت آشیان را

مرغ و قناری را زجای خود پرانده

شیرینی خرمای بم برده است و اکنون

صد قطره از زهرش به کام دل چکانده

چون دایه ای نا مهربان او از سر خشم

گهوارهء آرام کودک را تکانده

آن شهر بر جا مانده از جور زمانه

در تند باد حادثه اکنون کشانده

چندی است شعر عاشقانه رفته از یاد

جز مرثیه در گوش او شعری نخوانده

از شهر بم واز مردمان مهربانش

صد آرزو در گل ولی امید مانده

آید دوباره بار دیگر نو بهاران

ما را ز حسرت و از غم و ماتم رهانده ....

ح . دشتی

1382/10/14

ای پوریای دوران 

در بیشهء دلیران  

نامت بزرگ و جاوید 

حک شد به قلب ایران  

ای پهلوان کشور 

در معرفت چو حیدر 

تحت لوای عشقت 

صد قهرمان و افسر 

ای حامی یتیمان 

بر دردشان تو درمان 

بر این کویر خسته 

نام تو لطف باران  

هر چند رفت تختی 

اما مرام او ماند 

ملت به سوگ رودش 

از دیده اشک افشاند  

ح.د 

جهان پهلوان غلامرضا تختی

می یاد تو و مست منم هر شب و روز 

میخانه دل و همیشه اش در تب و سوز 

گر بشکافی سینهء ما را ای دوست 

هر زاویه اش هزار گنج است و کنوز .... 

تنها نه همین خنده و سیماش خوشست 

خشم و سخط و طعنه و صفراش خوشست 

سر خواسته ، من گر بدهم یا ندهم 

سر را محلی نیست تقاضاش خوشست 

دیماه1360 شوش دانیال / بچه های بندر دیلم

شور به پا می کند خون تو در هر مقام

می شکنم بی صدا در خود هر صبح و شام

باده به دست تو کیست ؟ طفل جوان جنون

پیر غلام تو کیست ؟ عشق علیه السلام

در رگ عطشانتان ، شهد شهادت به جوش

می شکند تیغ را خندهء خون در نیام

ساقی بی دست شد خاک ز می مست شد

میکده آتش گرفت سوخت می و سوخت جام

بر سر نی می برند ماه مرا از عراق

کوفه شود شامتان ، کوفه مرامان شام

از خود بیرون زدم ، در طلب خون تو

بندهء حرّ توام ، اذن بده یا امام

عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت

آنک پایان من در غزلی نا تمام

علیرضا قزوه